سفارش تبلیغ
صبا
شبستان نور
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ

پیام امروز

این روزها خیلی کارها رنگ و بوی واقعی خود را از دست دادهاند....

دوست داشتن رنگ باخته...

زندگی آرامش و گرمی ندارد...

علایق بیشتر در گنداب هوس است تا محبت ...

دوستی ها طعم طمع بخود گرفته...

میهمانی و شادی ها با صله رحم و محبت خالص، فرسنگها فاصله دارد.. 

و خلاصه تا دلت بخواهد

همه یا در حال خواندن نمایشنامه اند و یا خود بازیگرند...

آرام بخوانید... آرام بیایید و آرام بروید....

بگذارید معنای تولد همه گیر شود...

مبادا کیک تولد و شمع و تشریفات شما را از 

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر

غافل کند...

مادر تنها نقشی در عالم است که بعد از جایگاه پروردگار

هرگز بازیگری ندارد...

او خودش بازی می دهد خیانت و دروغ و سیاهی را...

از کنار نامش که میگذری آهسته برو

او دلش لرزان است 

تا که آسیبی به فرزند و زندگیش نرسد....

تولد


[ یکشنبه 95/1/22 ] [ 12:29 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

پیام امروز

باران می آید
زمین زنده می شود
عشق هم دوباره پروبال می گیرد
و هوای احساس آدمها
باطراوات می شود...
وقتی که عشق جان بگیرد
دلتنگ عشقهایی می شوی
که ناب است...
که جنس دیگر دارد...
و رنگش با آسمان آبی فرق دارد...
.
.
عشقهایی که پررنگ بودند و عمیق
اما تو هرگز مانند یک غواص به عمق آن پی نبرده بودی
و حالا دور مانده ای و حسرت به دل...

باران
عشقی مقدس مانند مادر
که اگر رفته باشد...
باران، بی صدا و آرام نهیب به دلت می زند
که جای یک حس ناب، یک حضور گرم، یک عشق عمیق
خالی است...
حتی خالیتر از عبارت «جایت خالی است...»
و پهنه زندگیت به عمق وجود او خلاء دارد که
با هیچ اتفاق خوب دیگر
پرشدنی نیست.



[ چهارشنبه 94/8/27 ] [ 6:57 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

پیام امروز
به دنیا می آیی
بزرگ می شوی
جوانی را تجربه می کنی
کمی که پخته تر شدی
وارد میانسالی می شوی
و سالخوردگی و ...
و اگر بخت با تو یار باشد
پدر و مادرت همراهی می کنند
تا در کنار شادیهایت شاد و در کنار غمهایت غمگین شوند...
اما اگر دست تقدیر یکی از این دو گل را از صفحه زندگیت بچیند
در هر سنی که باشی مانند یک کودک
یتیم می شوی...
حتی اگر خوب نگاه کنی
دیگر هیچ شادیی، شاد نیست
و همه جا  غم است...
اما خدا مثل همیشه
اینجا هم تو را تنها نمی گذارد
و دست تو را در امتحان روزگار می گیرد... مانند یتیمی در کودکی...
اما من مبهوت یک واقعه ام

سه ساله

در وسط کربلا
میان آتش و جنگ...
در گودال قتلگاه...
در شام آخر عاشورا...
صحنه جور دیگری چیده شد
اسارت بود
نیزه بود
سرهای شهدا
و غریبی و یتیمی که برای کودکان همزمان رقم خورد
در این میان زینب سلام الله علیها میدان دار بود
و سه ساله...
چه چیزها که ندید و بر دل کوچکش چه غمها که جولان نداد...
شهادت عزیزان و از همه مهمتر پدر و امام امت، تشنگی، آتش و خون، تیرگی شب،
اسارت، تنهایی و خارهای صحرا
و ...
هر کدام این مصائب به تنهایی می تواند زندگی را از دنیای شاد و پاک کودکانه بگیرد
و عرصه را بر قلب کوچکش تنگ کند...
یک انسان کامل و بزرگسال از پس همه این غمها بطور کامل بر نمی آید مگر کسی مانند علی ابن الحسین علیه السلام و زینب سلام الله علیها و غبار غم قسمتی از زندگی او را از بین می برد
تا چه رسد به یک سه ساله... نازدانه... دردانه....


[ دوشنبه 94/8/25 ] [ 8:2 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر
روزهای سختی بود
روزهای بی خبری...
رنج...
روزهای حسرت و درد.....
چقدر سخت است دیدن...
ندیدن...
از یاد بردن...
و از یاد نبردن...
حالا می فهمم معنای این کلام الهی را که:
انسان در این دنیا با سختی ها دست و پنجه نرم می کند... و خدا اینگونه خواسته است....
می دانی بی خبری ام چرا سخت بود؟
اینکه یک روز قبل از رفتن کسی
ندانی که او برای همیشه
از تو دور خواهد شد
و بجایی می رود
که دست تو
و چشم تو
و وجود تو
به آن نمی رسد...
چه حسرت جانکاهی است
از دست دادن کسی که
نفسش و وجودش را
با تو
گره زده بود
بهشت برای او باید تعریف شود
کجای بهشت؟
پایین دست؟!
نه !
اگر پایین دست  باشد، کم است...
می دانی دیدن چه چیز سخت است؟!
دیدن چشمهای منتظرش
که از راه برسی
و او خیالش راحت بشود از اینکه
آخرین لحظات را با دیدن تو
گذرانده است...
می دانی ندیدن چه کسی سخت است؟
کسی که
یکساعت قبل با او بودی
کنارش نشسته بودی
عطر تنش را حس کردی
و چشمهای خسته اش را
به فاصله خیلی نزدیک
نگاه می کردی!
از یاد بردن چنین اعجوبه ای از عالم که خدا با ظرافت و دقت و قدرت آفریده؛
شدنی نیست
و مباد که از یاد ببری.......
که اگر
از یاد بردی
خودت را از یاد برده ای
و او
از یاد رفتنی نیست... حلقه ای از وجود است...
و از یاد نبردن هم
جانسوز که نه
جانکاه است...
.
.
قصه بر یاد ماندن من
نگاه خسته ...
دلخوشی هایت...
غذا خوردنت...
خوابیدنت...
چادر بسر کردن و رفتنت...
تلفنت با نفسهای تند و کوتاه...
دست و پنجه کردنت با ......
مثل همیشه کارهایت که نباید به دوش کسی سنگینی کند....
چشم انتظاریت
یا علی ات...
و بعــــــــــــــــــــد پرواز...

مادر


[ دوشنبه 93/12/11 ] [ 12:13 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 33
بازدید دیروز: 46
کل بازدیدها: 156156