سفارش تبلیغ
صبا
شبستان نور
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ

*پیام امروز*

خـــــــــدایا
کاری کن،
حسرت به دل نمانم،
حسرت بندگی،
تعالی،
و آنچه که تو می خواهی
و مرا برای آن بر زمین آورده ای
گاهی دستان از گرفتن پله ها 
خسته می شوند،
دستگیری کن و دستم بگیر


...حسرت


[ چهارشنبه 94/10/2 ] [ 7:38 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

پیام امروز

خـــــــــدایا
کاری کن،
حسرت به دل نمانم،
حسرت بندگی،
تعالی،
و آنچه که تو می خواهی
و مرا برای آن بر زمین آورده ای
گاهی دستان از گرفتن پله ها 
خسته می شوند،
دستگیری کن و دستم بگیر...
 

حسرت


[ شنبه 94/9/7 ] [ 7:56 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

پیام امروز

باران می آید
زمین زنده می شود
عشق هم دوباره پروبال می گیرد
و هوای احساس آدمها
باطراوات می شود...
وقتی که عشق جان بگیرد
دلتنگ عشقهایی می شوی
که ناب است...
که جنس دیگر دارد...
و رنگش با آسمان آبی فرق دارد...
.
.
عشقهایی که پررنگ بودند و عمیق
اما تو هرگز مانند یک غواص به عمق آن پی نبرده بودی
و حالا دور مانده ای و حسرت به دل...

باران
عشقی مقدس مانند مادر
که اگر رفته باشد...
باران، بی صدا و آرام نهیب به دلت می زند
که جای یک حس ناب، یک حضور گرم، یک عشق عمیق
خالی است...
حتی خالیتر از عبارت «جایت خالی است...»
و پهنه زندگیت به عمق وجود او خلاء دارد که
با هیچ اتفاق خوب دیگر
پرشدنی نیست.



[ چهارشنبه 94/8/27 ] [ 6:57 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر
روزهای سختی بود
روزهای بی خبری...
رنج...
روزهای حسرت و درد.....
چقدر سخت است دیدن...
ندیدن...
از یاد بردن...
و از یاد نبردن...
حالا می فهمم معنای این کلام الهی را که:
انسان در این دنیا با سختی ها دست و پنجه نرم می کند... و خدا اینگونه خواسته است....
می دانی بی خبری ام چرا سخت بود؟
اینکه یک روز قبل از رفتن کسی
ندانی که او برای همیشه
از تو دور خواهد شد
و بجایی می رود
که دست تو
و چشم تو
و وجود تو
به آن نمی رسد...
چه حسرت جانکاهی است
از دست دادن کسی که
نفسش و وجودش را
با تو
گره زده بود
بهشت برای او باید تعریف شود
کجای بهشت؟
پایین دست؟!
نه !
اگر پایین دست  باشد، کم است...
می دانی دیدن چه چیز سخت است؟!
دیدن چشمهای منتظرش
که از راه برسی
و او خیالش راحت بشود از اینکه
آخرین لحظات را با دیدن تو
گذرانده است...
می دانی ندیدن چه کسی سخت است؟
کسی که
یکساعت قبل با او بودی
کنارش نشسته بودی
عطر تنش را حس کردی
و چشمهای خسته اش را
به فاصله خیلی نزدیک
نگاه می کردی!
از یاد بردن چنین اعجوبه ای از عالم که خدا با ظرافت و دقت و قدرت آفریده؛
شدنی نیست
و مباد که از یاد ببری.......
که اگر
از یاد بردی
خودت را از یاد برده ای
و او
از یاد رفتنی نیست... حلقه ای از وجود است...
و از یاد نبردن هم
جانسوز که نه
جانکاه است...
.
.
قصه بر یاد ماندن من
نگاه خسته ...
دلخوشی هایت...
غذا خوردنت...
خوابیدنت...
چادر بسر کردن و رفتنت...
تلفنت با نفسهای تند و کوتاه...
دست و پنجه کردنت با ......
مثل همیشه کارهایت که نباید به دوش کسی سنگینی کند....
چشم انتظاریت
یا علی ات...
و بعــــــــــــــــــــد پرواز...

مادر


[ دوشنبه 93/12/11 ] [ 12:13 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 34
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 143885