سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
شبستان نور
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ

پیام امروز

در راه بودم 

خانه ای قدیمی توجهم را به خود جلب کرد

پنجره هایی قدیمی و خاک گرفته که بسته بودند

و زلالی شیشه از دلش برداشته شده بود...

می دانی جای آن چه بود؟

خشتهای آجر که 

از داخل چیده شده بود و دیگر نمایی از شیشه نبود

که خشتهای گلی جایش را گرفته بود...

 

گاهی دلهای آدمها هم بسته می شود

طوری که زلالی شیشه را نمی بینی

و فقط

خشتهایی نازیبا هستند که خودنمایی می کنند

و دل نمی برند...

داخل اتاق هم که دیگر جز تاریکی نیست...

بعضی از ما دانسته و آگاهانه 

دل را تاریک می کنیم

طوری که رغبتی برای نزدیک شدن به آن نمی ماند...

دل

 

 


[ شنبه 94/12/15 ] [ 7:6 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

چشمها را شستم سهراب!

جور دیگر دیدم

اما باز...

مرور خاطرات با او بودن

مثل برگی لرزان

که دل از شاخه درخت می شوید

نرم و آهسته و رقصان

به تن سرد زمین

می دهد فرجام...

بر تار و پود دلم 

جا خوش کرد...

دل نای فریاد نداشت...

خشکی برگ را طاقت نداشت

اما چشمها

آسمان دیدند

یاد باران افتادند...

سیل براه افتاد

برد برگها را...

دفتر خاطرات را بست...

برگ پاییزی

 


[ یکشنبه 94/11/11 ] [ 12:30 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

چشمها را شستم سهراب!

جور دیگر دیدم

اما باز...

مرور خاطرات با او بودن

مثل برگی لرزان

که دل از شاخه درخت می شوید

نرم و آهسته و رقصان

به تن سرد زمین

می دهد فرجام...

بر تار و پود دلم 

جا خوش کرد...

دل نای فریاد نداشت...

خشکی برگ را طاقت نداشت

اما چشمها

آسمان دیدند

یاد باران افتادند...

سیل براه افتاد

برد برگها را...

دفتر خاطرات را بست...

برگ پاییزی

 


[ یکشنبه 94/11/11 ] [ 12:30 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

زیارت علی بن موسی الرضا (ع)
مدتها بود نرفته بودم، دلم میخواست این نوع زیارت هم نصیبم شود
میدانی کدام زیارت؟ زیارتی با پای پیاده... بدون راحتی قطار...زیارتی با سوز دل و البته تک و تنها...
تردید داشتم که بتوانم ، گاهی پاها یاری ام نمی کنند و بهانه می گیرند اما من این بار تصمیمم را گرفته بودم و باید می رفتم...
نه از دانشگاه نه از دوست و نه از هیچکس جواز زیارت صادر نشد... انگار میخواست دلم را محک بزند...
آخر دل باید محک بخورد که رفتنت بخاطر چیست ؟ 
تو را طلبیده اند...؟
عجب عنایتی نصیبت شده...!
تو حتما کار خاصی کرده ای که این رفتن آنهم در این زمان نصیبت شده...!
نه، خوب که نگاه می کنم دلم نباید این جملات را با خود زمزمه کند، این  رفتن با رفتنهای دیگر فرق می کند...
و باز دوباره دل میخواهد شروع کند:
اگر رفتم حتما فلان مشکل را از آقا بخواهم که حل کند...
مگر فلانی اینطور نکرده بود و نخواسته بود که شد...
اگر رفتم اتمام حجت کنم که این بار اگر ندهی دیگر نمی آیم!
اگر رفتم می گویم ببین این دفعه در این سرما با پای پیاده آمدمها، خودت هوایم را داشته باش من نگفته تو حاجتم را برآورده کن...!
و هزاران اگرهای دیگر که اصلاً به جان ننشست...
باید بروم دیر می شود، باید برای خودش رفت هر چند این جمله هم خیلی بزرگتر از من است
اما این بار می خواهم شکل رفتنم که فرق کند، نیت رفتن هم فقط خودش باشد و بس،
حتی اگر مرا نپسندد... که تا جایی که میدانم او چنین نیست اگر همه عالم اینطور باشند....
می روم به ایستگاه و محلی که زائران پیاده از آنجا حرکت می کنند... گرمترین و سبکترین لباسها را بر تن می کنم تا نفس بهانه نیاورد تا دلهای نگران اطرافیان آشفته نشود...
دلها پرواز کرده اند و پاها بر مسیر سیاه زمین خود را می کشانند...
ادامه مطلب...

[ شنبه 94/9/21 ] [ 6:28 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]

پیام امروز
به دنیا می آیی
بزرگ می شوی
جوانی را تجربه می کنی
کمی که پخته تر شدی
وارد میانسالی می شوی
و سالخوردگی و ...
و اگر بخت با تو یار باشد
پدر و مادرت همراهی می کنند
تا در کنار شادیهایت شاد و در کنار غمهایت غمگین شوند...
اما اگر دست تقدیر یکی از این دو گل را از صفحه زندگیت بچیند
در هر سنی که باشی مانند یک کودک
یتیم می شوی...
حتی اگر خوب نگاه کنی
دیگر هیچ شادیی، شاد نیست
و همه جا  غم است...
اما خدا مثل همیشه
اینجا هم تو را تنها نمی گذارد
و دست تو را در امتحان روزگار می گیرد... مانند یتیمی در کودکی...
اما من مبهوت یک واقعه ام

سه ساله

در وسط کربلا
میان آتش و جنگ...
در گودال قتلگاه...
در شام آخر عاشورا...
صحنه جور دیگری چیده شد
اسارت بود
نیزه بود
سرهای شهدا
و غریبی و یتیمی که برای کودکان همزمان رقم خورد
در این میان زینب سلام الله علیها میدان دار بود
و سه ساله...
چه چیزها که ندید و بر دل کوچکش چه غمها که جولان نداد...
شهادت عزیزان و از همه مهمتر پدر و امام امت، تشنگی، آتش و خون، تیرگی شب،
اسارت، تنهایی و خارهای صحرا
و ...
هر کدام این مصائب به تنهایی می تواند زندگی را از دنیای شاد و پاک کودکانه بگیرد
و عرصه را بر قلب کوچکش تنگ کند...
یک انسان کامل و بزرگسال از پس همه این غمها بطور کامل بر نمی آید مگر کسی مانند علی ابن الحسین علیه السلام و زینب سلام الله علیها و غبار غم قسمتی از زندگی او را از بین می برد
تا چه رسد به یک سه ساله... نازدانه... دردانه....


[ دوشنبه 94/8/25 ] [ 8:2 عصر ] [ شبستان ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 44
بازدید دیروز: 81
کل بازدیدها: 166873