سفارش تبلیغ
صبا
شبستان نور
 
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ

سال 59 بود، من 4 سال سن داشتم. ایام پیروزی انقلاب اسلامی، شاید اون روزهای اولیه جنگ که شهدا رو از جبهه ها می آوردند و همه جا صدای شیون و عزاداری مادرهای شهید شنیده می شد. خواهرم در یک مدرسه ابتدایی درس می خوند. همکلاسی داشت که مادرشون با مادرم دوست بودند. یک روز من و مادر که در جلسه قرآن شرکت کرده بودیم، متوجه شدیم که اون خانوم به یکباره جلسه رو ترک کردند و ما نمی دونستیم چه اتفاقی افتاده ، تا اینکه نزدیکای ظهر فهمیدیم که دخترشون توی مدرسه از دست رفتند. یادم می آد اون روز نوای سرود « بهمن خونین جاویدان.....» همه جا به گوش می رسید. ظهر که به خونه اومدیم فهمیدیم که دختر طفل معصومشون توی شلوغی راهروهای مدرسه، از پله ها به پایین افتاده بودند و در همون لحظه از دنیا رفته بودند.

امتحان الهی

هیچوقت یادم نمیره که اون خانواده چه سختی بزرگی و چه امتحان دردناکی رو پشت سر گذاشتند. روزی که برای دفن با مادرم به بهشت زهرا رفته بودیم دو تا چیز برای من خاطره انگیز شد. یکی جنازه اون طفل معصوم که در قبر قرار داده شد و دیگری سیل شهدایی بود که در بهشت زهرا برای مراسم تدفین آورده میشد. بعضی از پیکرهای شهدا با صورتهایی باز و نورانی آورده می شدند و چه به سرعت دفن می شدند.

از اون روز به بعد با شنیدن این سرود جاودانه « بهمن خونین جاویدان.....»؛ یاد اون دختر مظلوم و خانواده اش و رفتن غریبانه اش در ذهنم زنده میشه. اگر الان زنده بود حدود 42 سال داشت. ما در روز وفات ایشون هم خاطره پیروزی انقلاب در ذهنمون تجدید میشه و هم خاطره شهدای جنگ. گاهی اوقات انسان به وسیله از دست دادن جگرگوشه اش امتحان میشه و این امتحان بسیار سخت و طاقت فرسایی است. باید دید مادران شهدا که هم غم از دست دادن فرزندشون رو تحمل می کنند و هم غم انتظار پیکر اونها، چه صبری از حضرت زینب سلام الله علیها به یادگار گرفته اند. نمیدونم چرا ولی از دنیا رفتن دوست خواهرم به شکلی شبیه شهید در ذهنمون رقم خورد.

 


[ شنبه 92/12/10 ] [ 12:1 صبح ] [ شبستان ] [ نظرات () ]


.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 15
بازدید دیروز: 71
کل بازدیدها: 164223